تبليغاتX
نجواها

نجواها

ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم...


کنار ِ کاغذ کشیده شد بار ِ اول .عبهر ِ لکه لکه رنگ .
کنار ِ کاغذ کشیدمش بار دوم . مینیاتور ِ بی چهر ه ای که میشد کاغذ را اریب تا کرد و بازیش داد چنان که می شد آزادیش .توی  هوا .جاذبه اما این بار تمام وجود بود  هرچند ، رنگ ِ کاغذ گچی از وحشت ِ وجود ِ کسی در خودش .
رنگ های تیره ی بوسه های نخواسته
زیبایی ِ بکر ِ زنی را به هم ریخت. آلود .و عبور از مرز ِ بودن به نابودن ساق هایِ رونده یی را خورد.نیست کرد .تا پچ پچه های ِ بی ریشه شاخه پروار شوند  راوی ِ نبودن های ِ از آغاز .آب ِ آلوده پاشان کنند جشن ِ هستی به تلقین ِ رضا به آلودگی .به نیستی . به هرچه دست ِ تصمیم است .
که زن ،زن است .
و مرد سطل ِ رنگ .
به درک .
که تمام ِ از راه رسیده ها لباس ِ  نگاهشان  رنگ ِ رنگ بازی بود و لکه پاشی   پنهان کردن ِ فلشهایی را همه از کمان ِ دغل بی تاب ِ شانه هایی که راست بود و اگرچه محکم  این آخری ها خم خم نگاه می کرد بس که نخواستنش  دستهایی را بود که بارشان خستگی .
و چاره چیست که یا با سر باید رفت و یا با پا .و هر کدام که محو شد ، دیگری باز مانده است که یا نمی داند و یا نمی تواند . و توی خواب بود آن پریدن هایی جرقه شان نه پر که پریدنی  بی زور ، بی جان کندن .و پر . از  لذت .و تا ماه می شد رفت .باورت هست؟تا ماه .از پنجره عبور می شد کرد .و هیچ کس باورش نبود .و راست توی ِ مرز ِ بیداری شوق بود که زمین دو دستی جاذبه اش می کشیدم .که حرفش مباد بوده فهم ِ پریدن را .
پریدنی که از روی ِ میزی  ، از لبه ی پنجره ای ... بسوز که آغازش ازلی بود .و آتش ِ حسرت ِ دانایی .
و های دنیا بدان که من برهنه بودم و مو هایم هم بلند بود .و حتی وقتی که برقع تنش کنند زن برهنه است .سفت نخواسته بودم حصار ِ دورم را هرگز .و آن هستی در من بزرگ می شد .
بگو بمانند توی زندان هاشان .  و هر کس از بس که خودش را تمام ِ قانو ن  تمام ِ دانایی می دانست .
و من از هر جا که باشد ای جاذبه تو را لگد خواهم کرد .

*من عشق می کنم با تو ای عبهر ِ لرزان .
**آنها ما را جزیره نکردند پیر مرد .ما خود همیشه جزیره بوده ایم .
***امیر حسین هاجر  آزاده  بود  حقاً.
****تجمع ِ ما صنفی بود . گور ِ بابای ِ سیاست که هر کسی در آن خدا ست!!!(زبانت را گاز گرفتی ها؟بندگی میکردی که بهتر بود!!)و تمرین باید گوش دادن را . و چرخش نگاه را .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 0:54  توسط پرگار  | 

((...یک وقت این گریز بیرونی است، مثل ِ وقتی که می خواستند از مدرسه ی سپهسالار بیرونم کنند. کتاب هایم گم می شد. شیشه ی نیم خورشیدی رنگ ِ بالای ِ درِ حجره ام را شکستند. می گفتند نمی توانند با من هم کاسه شوند. می گفتند کافر شده ام.شده ام نجس العین.حتا یک بار وقتی داشتم کنار ِ حوض ِ مدرسه وضو می گرفتم گفتند:"مگر تو نماز هم می خوانی؟!"حتا گفتند باید تو را سَقَط کنیم که بفهمی معادِ جسمانی و روحانی چه فرقی با هم دارد.وقتی تو را در روز قیامت با سر تویِ آتش انداختند و نیم سوز به جانت افتاد و مار غاشیه قورتت داد آنوقت می فهمی که معاد، جسمانی است."من هم گفتم اولاً همه به جهنم می روند و دوم جهنم یک امر ِ موقت است. سرانجام ِ کار خداوند همه را به بهشت می فرستد.مراتبِ بهشت فرق دارد.گفتند :"عجب، پس جهنم و معاد را هم انکار می کنی."آقای امامی گفت:"پسرم ابراهیم خودت را توی دهن اینها نینداز.برگرد مارون!به جای اینکه سال های سال در مدرسه بمانی و آخرش برای پیرمردها فروع ِ دین بگویی،حالا که جوانی برو،برای جوان ها اصول ِ دین بگو."از مدرسه فرار کردم که خودم را پیدا کنم.حالا آقا سید می خواهم از خودم فرار کنم.چه بایدم کرد؟...))

 

 

اینکه فردوسی می گوید:"یکی داستان است پر آبِ چشم"،این چشم پر آب، چشمه ی چشمان ِ یک ملت است که هنوز می گرید، در سوگ عشق، در سوگ آرمان...سهراب هم جوان است هم عاشق. هم آرمان خواه، هم سرشار از مهر نسبت به رستم. آن وقت افراسیب و کاووس و رستم هر سه، دست یکی می کنند و این جوان را می کشند.چرا ما هی کوچک شده ایم، هی کوچک شده ایم. مثل برف آب شده ایم. مثل برکه ای در بیابانی سوزان.در برابر آفتاب تند تابستان از هر طرف جمع و جور و محدود شده ایم. هم جوان کشته ایم، هم عشق، هم آرمان و هم عاطفه را.

 

 

سهراب کشان/سید عطا الله مهاجرا نی (خاطرتان که هست؟!)    

 

 

پی نوشت:

 

*به آتش می نهم دودش نَمی بوی...ذیل

**شاید اگر سهراب را نکشته بود رستم، ما الان وضع ِ دیگری داشتیم!و البته دل ِ کسانی خواهد سوخت که بدانند خودشان را و جاشان را وبخواهند حق را و عدل را و گامی داشته باشندو عقب عقب نروند هم. و به قول ِمهاجرانی اگر نسل ِ آرمان بخشکد احتمالاً رضا بدهند.که تازه باز رضا بدهند؟!!!!

*** آفرین به گوسفند هایی که هر روز گوسفندتر می شوند.

****چیز آزار دهنده ای میشود بابا طاهر وقتی از صدای سیاوش می ریزد آن هم در سوگ و شوق بنان

*****حکم های تازه داده اند.فعلاً فقط از امیر حسین ایرجی خبر دارم.دو ترم تعلیق.برای امضایی که کار ِ او نبوده است...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 15:2  توسط پرگار  | 

و دست به آن نمي رسيد،بس كه نقطه نبود.بي نهايت ِ من.
و يا مثلِ الاغي كه تركه و لگد راهرو كند او را.من چنانم.چنگ اگر مي زنم مدام به حرفهاش-چنان وسيع!-اين هستن هايي راست كه مفهومِ نا متعارفي است خارج از اين دور خارج از اين سيكل مدام آدم وارانه ي متعارف.در به دريِ چنگ زدنهاي من مگر بتواند كه دست رساند به جايي كه دَوَرانِ دوران ادامه ي آن است به شكلي هشت و يا هفت.نقطه اي در مركز كه مدام عميق تر مي شود،با جايش سفيد.سفيد از دست خطِ آدمي.كه انسان عشقش را هم به خون مزين كرده مدام.نقطه اي كه نظاره گر است حصار بستن ِ زندان ِ اعمال ِ نقطه اي را كه جاي ندارد،سرگردان ِ نقطه ايست با ارتباطي هفت يا هشت كه مدام عميقتر مي شود،بي وقفه مرتفع.
و اين يعني من.-كه كدامم؟-
و يا مثل ِ الاغي ...
كه تمام ِ را ه هايش نصفه بود.

پي نوشت:

*
حواسم پيش ِ اينجا نبود از وقت ِ رفتن ِ لولي.از وقتِ ننوشتن ِ جنونهاش..دوستي بود كه يادم آوردش
**شايد دوباره آمدم كه آن هم بسته است به آن كه اگر شايد.برا ي ِ آن كه به ياد باشدم پرگار.كه نوشتن ياد داشتن را.
***برف مي بارد سپيد و سرد.



+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 19:28  توسط پرگار  | 

من هيچ چيز ندارم براي گفتن.همه چيز در وبلاگ ها اومده ...فقط كاش!حالا كه تقدير اين خاك رو گرفتارِ دائم كرده،اونقدر زمين خورده كه آب ِ شور از دو طرف بِش چنگ زده.حالا كه قرار بر خرابيه!خدايا!كاري كن!اونقدر عرصه رو تنگ كنند كه براي خودشون هم نفسي نمونه!اونقدر خراب كنند كه خودشون هم اكراه داشته باشن از تنفس گنده آب ي كه ساختند.دلم اونقدر خون هست كه توضيح بلد نباشمش بدم،از نبودنم...از ندونستنم...هيچ چيز رو.
پ.ن:چي رو لينك كنم؟همش فيلتره دوستان!خسته ايم.همه خسته ايم.چه هست و چه نيست . بخونيد خبرنامه ي امير كبير رو.بخونيد وبلاگِ اميرحسينِ ايرجي رو.ضرر نداره.بخونيد.
پ.ن:ديدم خاتمي رو.اما حرفي نبود.حرفي خيلي وقته كه با هيچ كس نيست.گريه ست و فشار.اونقدر فشار كه همش تو دلاي صاب مردمون جمع شه و..مبادا بريزه!ديدم خاتمي رو.و حرفي نبود...
پ.ن:به كجا مي رسيم؟به كجا قراره برسيم؟حكمِ قضا؟يا خريتِ ما؟يا چي؟
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 23:27  توسط پرگار  | 

پا ، جا دارد . تن داده ام به بودن . اگر نخواستم کوه ها را ،بیرون جایشان هست.هر چند هنوز بسیار راه مانده تا تبخیر ِ" شاید پرده های" عرش.:.تن داده ام بودن را.:.بگذار بخراشد ،بگدازد،بسابد و من : یا مرتفع یا هموار.هستم آن قدر خيس كه هنوز راه دارم.و جان هم.پا ،جانِ من! جا دارد.
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 20:36  توسط پرگار  | 

نتیجه ی اعتراض بچه های تعلیق خورده و تجدید نظر اومد:

از ماندانا چترچی خبر ندارم اما میثم قهوه چیان تعلیقش به یک ترم کاهش یافت!!!اما حکمش از همین
ترم اجرا میشه و نمی تونه شرکت کنه توی امتحانات.
سعید فیض الله زاده و علیرضا ارشادی فرد و مجید دری همون دو ترم تعلیق رو دارند.اما حکم فیض الله
زاده هم از همین ترم اجرا می شه...شرم آوره!
در جریان ربوده شدن سعی ایزد بخش از جلوی خوابگاه که بودید.گویا نامه نوشته است به احمدی نژاد.برای خواندنش به لینک زیر مراجعه کنید.
http://eslahchi.blogfa.com/8603.aspx" target=_blankنامه افشاگرانه سعید ایزد بخش دانشجوی دانشگاه علامه خطاب به احمدی نژاد
پ.ن.دیشب سالگرد واقعه ی خوابگاه طرشت بود.خوابگاه دیشب و پریشب شلوغ بود.آقایان اگر بی کار نمینشینند باید منتظر واکنش های ما هم باشند.هر چند به قدر ناله ای ضعیف اما هستیم.آزادی خواه.
پ.ن:فهیمه شجاع به یک ترم تعلیق ،علیرضا موسوی دو ترم تعلیق و امیر حسین ایرجی هم به یک ترم تعلیق با احتساب سنوات محکوم شدند.از یک دانشکده 9 نفر.قشنگه!
پ.ن:در ضمن امروز خبر رسید که دفتر انجمن اسلامی دانشکده ی ادبیات علامه پلمپ شده.ظاهراً شب قبل دزدکی رفتند و در رو جوش زدند.من شخصاً بهشون افتخار می کنم .اره کردن بورد کافی نبود لاید که این رو هم اضافه کردند.هه!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 11:24  توسط پرگار  | 

برق می زنند.سیاهی های عمیق.دلوِ ِ سنگین را بالا باید کشید.
"...کسی چیزی توی این آب ریخته؟سایه ی آبی ِ براقی؟..."
آبِ روشن باید باشد که درخشندگیش این همه مرتفع است.
"به چشمهاش نگاه کن."
من خودم را توش نمی بینم...من نمی بینم.
"خورشید طلوع می کند دارد از آن تاریکی."
***
هذیان می گوید دارد.
بس است.نعره بزن.یک روز به شیدایی در زلف ِ تو آویزم.

 

خواندنی است: این روزها در شهر خیلی خبرهاست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 18:46  توسط پرگار  | 

1.*
یک نفر یک طناب لطفاً.نپوسیده ی محکم.
یک نفر یک دست لطفاً.نه نامرد و قوی.

2.**
یک طناب.بود.دادند.
یک دست آمد.رساندند.
...پایین های چاه گیرم باز من اما.دستِ توی زنجیر را نمی شود بگیری باش طناب را.

َ 2 َََ.**یک طناب بود.دادند.
یک دست آمد.رساندند.
بالا.کشیدند مرا.زیاد شد آن قدر ارتفاع که شکست سر ِدست هایی که "یک" را بلد بودند.اوج را بلد بودند.زیر سقوطِ منی که بالا را بلد نبودم.

1 ََََ.*
یک نفر..
-بی خیال...
-0-حضور ازلی لازم است.یک نفر یک پاک کن بدهد به من..
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 3:23  توسط پرگار  | 

انگار یک قسمتی از تمام آن روزها وقت ها جا مانده بوده از بودن ،پرت شده توی تمام روزی که نمی دانم چرا نورپردازیش اینقدر خوب بود.و به شدتی موجود می شود که نمی فهمی روزهایی را که بارها آرزو کردی کاش نبودند.انگار نبودند.من عصبانیم.از چیزی که نمی دانم چیست از بس همه چیزست.از بس همه جا باید باشم ولی نباشم.نمی شود که نباشم،و نه باشم.من عصبانیم.آن قدر فکر می کنم و آن قدر عصبانیم که خوابم نمی برد.آن قدر فکر می کنم که خوابم نمی برد...
صبح که بیدار می شوم...؛تمام شبم را،و خوابم را فکر کرده بودم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 19:54  توسط پرگار  | 

ازین دریا
چگونه می توان گذشت
که کوه مغناطیس
میخ از کشتی هامان می رباید
و بند از بند می گشاید


با تخته پاره ای در آغوش
آواره ی آب های عالم شده ایم


عمران صلاحی/هزار و یک آینه
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 19:44  توسط پرگار  |